شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
69
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
و التماس و آرزوئى كه داشت بوى مىرسانيدند . يك روز گفت : آرزو دارم كه مرا اسپى باشد كه گرد بر گرد اين خيمه خرامى كند . ملك تاج الدّين حسن كه از جملهء سرهنگان او بود - و در زمان جلال الدّين بدرجهء ملوك رسيد ، و جلال الدّين او را جهت احسان و انعامى كه در حقّ سلطان كرده بود بزرگ گردانيد - اسپى زرد بدان جزيره فرستاد . و جلال الدّين در عهد خود استراباد بملكيّت بوى داد . فى الجمله در اين هنگام كه آخر عمر بود حال سلطان بدين مرتبه رسيد كه شنيدى . وقتى ديگر چنان بود كه اختيار الدّين ، امير آخر بزرگ سلطان ، در مرتبهاى بود كه سى هزار سوار در حكم او بود ؛ و او مىگفت : اگر خواهم در يك ساعت بىآنكه دينارى زر بخرج كنم اين سى هزار مرد را به شصت هزار رسانم ، چه بهر گلّهء اسپ كه سلطان را * در ممالكست بفرستم كه از آن گلّه چوپانى پيش من آيد در حال سى هزار سوار ديگر بر من جمع شود . اكنون مرد عاقل بايد كه در تفاوت ميان اين دو حالت نظر كرده اعتبار كند ، تا فريفتهء جهان غدّار نشود . آرى ، در آن روزها هر كه خورشى مىآورد توقيعى بمنصب بزرگ و اقطاع معتبر بوى مىداد ، و بسيار بودى كه مردم براى خود توقيعها مىنوشتند ، چه پيش سلطان كاتب يافت نمىشد . و توقيعاتى كه در آن جزيره تحرير يافته است همه برسالت و پروانگى جلال الدّين است ، و چون زمان دولت جلال الدّين شد آن همه توقيعات را امضا فرمود ، و هر كه گزلكى يا دستارچهاى از ان سلطان مىآورد كه : اين بنشانى جهت فلان منصب به من داده است ،